محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1759

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عمر گفت : « اى بندهء خدا با من سخن كن » گفت : « خدا دشمن را هزيمت كرد » عمر با وى پياده مىرفت و خبر مىپرسيد و مرد بر شتر خويش مىرفت و عمر را نمىشناخت تا وقتى به مدينه در آمد و كسان به عمر به عنوان امير مؤمنان سلام مىكردند ، گفت : « خدايت بيامرزاد چرا به من نگفتى كه امير مؤمنانى » عمر مىگفت : « برادرم باك نداشته باش . » زياد گويد : مسلمانان در انتظار وصول مژده و فرمان عمر ، غنايم خود را وارسى مىكردند و به باقيماندهء سپاه مىرسيدند و كارهاى خود را سان مىدادند . گويد : مردم عراق از جنگاوران پيشين كه در يرموك و دمشق حضور داشته بودند براى كمك سپاه قادسيه پيوسته آمدند و فردا و پس فردا نيز رسيدند . نخستين گروه آنها روز اغواث آمدند و آخرينشان پس فرداى فتح رسيدند . . . در جمع كمكيان از مردم مراد و همدان و پراكندگان قبايل ، كس بود و به عمر نوشتند كه دربارهء آنها چه بايد كرد ؟ و اين نامهء دوم پس از فتح بود كه با نذير بن عمرو فرستاده شد . و چون خبر فتح به عمر رسيد ميان كسان به سخن ايستاد و نامهء فتح را خواند و گفت : « علاقه دارم كه احتياج را از ميان ببرم در صورتى كه رفاه همه ميسر باشد . و گر نه بايد در كار معاش همانند يك ديگر شويم تا هر كس چيزى داشته باشد . دوست دارم آنچه را دربارهء شما به دل دارم بدانيد و آن را به عمل خواهيد دانست . به خدا من شاه نيستم كه شما را بندهء خويش كنم ، بندهء خدايم كه امانت را به او سپرده‌اند ، اگر آن را نگيرم و به شما پس دهم و دنباله رو باشم و در خانه هاى خويش سير و سيراب باشيد ، نيكروز باشم و اگر آن را عهده كنم و شما را به خانهء خويش بكشانم و كناره نگيرم كه معذور باشم و همچنان بمانم ، تيره روز شوم كه اندكى خرسند باشم و بسيار مدت غمگين باشم . »